خرید بک لینک
ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻱ ﮐﻪ ﻳﺎﺧﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻌﺮ ﺑﺪﻝ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﭘﻴﭽﺶ ﻣﻮﻫﺎﻳﺖ ﺷﻌﺮ ﺑﺴﺎﺯﺩ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻱ ﮐﻪ ﻗﺎﺩﺭﺕ ﮐﻨﺪ - ﻣﺜﻞ ﻣﻦ - ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﻨﻲ ﺳﺮﻣﻪ ﺑﮑﺸﻲ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﻨﻲ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ : ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻧﮑﻦ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺮﻭ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻲ ﻳﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﻝ ﺷﻌﺮ ﺑﺎﺷﻲ #نزار_قبانی راستش یک وقتهایی بدجوری دلم شیطنت می خواهد.یک وقتهایی دلم از آن شیطنت هایی می خواهد که توی فیلم ها می کنند.از همان شیطنت ها که وقتی می رویم پشت سرمان کلی حرف و حدیث وتهمت در میگیرد.از همان شیطنت ها که آدم با رفتنش می شود نقل هر مجلس و همه ی مردم کلی حال می کنند داستانت را تعریف کنند و لحظه شماری می کنند که به هم برسند برای تعریف کردن داستان چهل کلاغ آدم و.... آره.راستش خیلی دلم میخاهد بروم کار دلم را انجام بدهم و داستان مفصلی بدهم دست مردم و خودم یک دل سیر برسم به زنده گی...به ع...ا...ش...ق...ی...

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

وقتی شخصی مخدری ترک میکند

همیشه درد نمیکشد

گاهی بی تاب و بی قرار می شود

نمیدانم با ترک من چه مخدری

از تنت بیرون می رود

که اینچنین بی تاب و بی قرار رفتنی...

برچسب: هنگامه سیاح لاهیجی,فیلم سینمایی هنگامه,سیده هنگامه سید مصطفوی, نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

شب عروسی ایمان بود .داشتم مخ مادر و عمه ام را می خوردم و هم زمان لباس می پوشیدم.تو که زنگ زدی گرفتار گره کراباتم بودم.آن لحظه مثل یک تصویر جلوی چشمم است .گوشی را که برداشتم یه ده دقیقه یا یه ربعی یک نفس حرف زدم.امان نمیدانم کلمه ای بگویی.یک لحظه مکث کردم نفس بگیرم ،از فرصت استفاده کرد و یک جمله گفتی : چی کار کردی تو...لبخندم ....نمیدانم چه شد فقط یک لحظه فهمیدم اینقدر عجیب شده ام که همه پرده های حیا را بینمان کنار زده ای و جسورانه و حتمن رفاقتانه پرسیده ای چه کردم.نمیدانم ماسیدن لبخندم روی لبم نمیدانم از فهمیدنت بود یا از اینکه یکهو چند قدم آمدی توی زندگیم....آمدی توی زندگیم و سرنوشتم تکان خورد....چه تکانی... حالا...دیروز...امشب...از توی قطار...از هزار محدودیت بزرگ ...و همه این روزها از بین هزاران فشار زنده گی خودت را بمن می رسانی تا فکر کنم تنها نیستم....نگرانی...؟ میدانم ....هستی....نباش....میدانم تنها نیستم.فکر تو گاهی پاهایم را قدرت میدهد.اکسیژنم را زیاد می کنم عرق پیشانی ام را خشک می کند...من روی پاهایم ایستاده ام.اگر میدانی به چه نیرویی ایمنم ،نگرانم نمیشدی...من تنها نیستم...نیس

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

مادر آرام در را باز کرد و نفس زنان گفت : یک نفر غریبه تو ماشین رو به رو ماشین تو نشسته.نگاه کردم به ساعت ،تازه درد پایم آرام شده بود.سخت ترین کار دنیا برایم بیست پله پایین رفتن و برگشتن بود.باز گفت پاشو تنبلی نکن ساعت دو نصف شبه.همینطور که بلند می شدم فکر میکردم مادر شده خانم فضوله فیلما یا واقعن مشکوک.از پله ها که پایین می رفتم داشتم فکر میکردم اینجا کسی شبانه خانه اجاره نمیدهد.اینقدر بی حوصله بودم که مستقیم رفتم به ماشین تکیه دادم و زل زدم توی چشم غریبه.خ یلی نگذشت که از ماشین پیاده شد و آمد سمتم و من من کنان گفت: سوئتفاهم نشه من دزد نیستم فقط از همسایه روبه رویی تون پول میخام وایسادم ....پریدم تو حرفش و گفتم: هیچ آدمی نصف شب از خونش بیرون نمی یاد.چند لحظه سکوت کرد و گفت: آره.فقط از راه دور اومدم جایی ندارم برم شب...عمیق تر نگاهش کردم دروغگو نبود پرسیدم چای ،شام،آب چی میخوری برات بیارم؟ غریبه تعجب کرده بود انگار. بازکمی پایم را با دست فشار دادم و گفتم: اصلن چه کاریه پاشو بیا بالا بخاب.تو ماشین که نمیشه خابید.یهو گفت نه شما برین مزاحم نمیشم فقط خاسم بگم نگران نباشین... پله ها را که ب

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

آدم دروغگو باشه

حس تنفر تو وجودش باشه

حسود باشه

دزد باشه

آدم فروش باشه

کارتون خاب باشه

دائم الخمر باشه

نزول خوار باشه

اصلن بی خیال....هر کوفتی میخاد باشه

باشه،ولی دلش جایی گیر نباشه

پ.ن:به تو،تو که از وسط افکت های دلربای قطاری که در دل تاریکی یک همراه را با خود می برد

عجیب ترین پیام جهان را ندا دادی

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

زنده گی

تنگناهای غریبی داره

اونقدر غریب که جز بهت هیچی برات نمیمونه

اونقدر که فقط دلت نفس می خاد

اونقدر که فقط دلت میخاد رو برف زمستونی بخابی

و با برف زمستونی آب بشی و ...

یه وقتی بلند شی که هیچ دردی تو استخوان هات

از سوز سرمای زنده گی

باقی نمونده....

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

تب رو دوست دارم، یک اتفاق گرم می یاد روی پیشونیت رو میبوسه و بعدش خودش رو پخش میکنه تو تنت، تنت میشه کوره اتیش، اتیش ها شعله میکشن تو چشمهات، چشمهات خمار میشه و بی حرکت و تسلیم به درجه حرارتی که تصاحب ات کرده به روبه رو پشت پنجره ای خالی چشممیدوزی به کسی که امده با یک بغل خنکای نگاهش شعله های اتیش رو از توچشمهات بکشه بیرون؛ تب رو دوست دارم وقتی که لپهام گل میاندازه و دیگه لازم نیست بعد از روزها فاصله وقتی که میینمش سرم و بیاندازم پایین یا روم رو بگیرم اونطرف تا نفهمه سرخی رگهای قلبم سرخ و تپنده افتاده روی گونه هام شدم دختر چهارده ساله ای که اولین .... پشت در مدرسه منتظرش؛ تب رو خیلی دوست دارم چونمیتونم وقتی دارم میلرزم و چپیدم زیر پتو و چشمهام بسته است و هیزم های اتش، تو بسترم روشن شده، هذیون بگم و هذیون هام رو با جسارت تموم بنویسم و به سی و نه و نیم درجه دماسنج بخندم و بگم تو که تب نیستی ! چراباید از تو بترسم! من و او بارها گداخته ترین حرارت ها را در کوره جانمان صیقل داده ایم و صدایمان در نیامده ، تو چه میدانی! تب سرماخوردگی با تب ی دیگر تفاوتشان از کجا تا کجاست!!؟!! پ .ن: این

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

داشت با مشتری سرو کله میزد.داشتم یه اسپرسو میساختم خمیازمو کم کنم که یه مرد کت شلواری با عینک و ریش و یه کیف وارد مغازه شد.گفت: سلام.خیره شدم بهش وسط موهاش خالی بود.پرسید شما صاحب مغازه این؟ تا اومدم سعید و نشانش بدم سعید گفت: بله ایشونند و رفت بیرون...وقتی برگشت داشتم دکمه ریختن قهوه رو می زدم.خندم گرفت پرسیدم : فکر کردی اومدن ببرنت؟ یارو از کمیته امداد بود ...نشست و موهای فر شو بهم ریخت.قهوه شو گذاشتم جلوشو گفتم:امروز صبح که فهمیدم صد کیلو ماری مهدی و گرفتن فرار کرده٬ داشتم فکر میکردم چی به نام تو...بی حوصله پرید و تو حرفم: فقط خطش به نامم.گفتم : خونه ای که جنسا توش..بی حوصله تر گفت : نه.اجاره هست.نفس عمیقی گرفتم و گفتم: خوبه، یعنی بهتر از هیچ...لبمو با قهوه تر کردم و گفتم: شش ماه پیش که سر فروش ماری دعوامون شد بهم گفتی تو میتونی تو هر ساعتی صد تومن در بیاری؟ اونروز هیچی نگفتم ولی حالا میخام بگم.آره میتونم،سال ۸۷ اینقد بهم فشار اومد که زد به سرمو یه شب رفتم پوکر...خندم گرفت یهو و ادامه دادم : خونه تقی شمالی، تو ک اونجا رو خوب میشناسی؟ پوزخندی زد و به شوخی گفت: بلانسبت تقی اونجا هروی

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

عاشق تو شدن

مثل قدم گذاشتن به دروازه جهنم است

هرم گرمایش که به تنم میخورد

وسوسه سوختن امانم را می برد...

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

خرده جنایت های زناشویی نمایشنامه اریک امانوئل اشمیت

کتابی که چند ماه توی گوشیم مسکوت مانده بود نجات دهنده امشب بود

هم توانست یک نفر که بعد از ده روز طاقت فرسا از بی قراری پاهایش از خاب می پرد را آرام کند

هم توانست مضطربم کند،نفسم را بند آورد از جنایت هایی که به سادگی اتفاق می افتد...

الان که دارم بازتاب طلوع خورشید را روی ابرهای جسته گریخته بی باران اول صبح را نگاه میکردم

تازه متوجه شدم « امید» واژه ایست جنایتکار که انسان را زنده نگه می دارد تا جان کندنش را ببیند...

همین.

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی